11 June 2009

در سانتورینی

عصر روز ۳۱ می ۲۰۰۹ کشتی‌ بر بندر Thira در کوچک جزیرهٔ سانتورینی (Santorini) پهلو گرفت. رشته کوه صخره ایی بلندی روبرویمان پدیدار بود به طوری که بالا رفتن و عبور از آن را غیر ممکن بود. اما سکنهٔ محلی راه باریکی از میانه صخره‌ها گشود بودند تا مسافران و تخت‌های روان به سایر دهکده‌های این جزیره‌ راه یابند. به اتفاق مینا و غلامم از کشتی‌ پیاده شدیم و به مذاکره با نمایندگان مسافر خانه‌ها که به جستجوی مسافران بودند، پرداختیم. یک تخت روان اجاره نمودیم و سوار بر آن به گشت و گذار در این جزیرهٔ زیبا پرداختیم. سانتورینی جزیره ایی است به شکل هلال که در اطراف مرکز آن جزیره‌های کوچک دیگری هم از آب سر بر آورد ا‌ند. در ازمنهٔ قدیم سانتورینی یک کوه آتش فشانی بوده که پس از حوادث طبیعی زیر آب دریای مدیترانه غرق و فقط دهانهٔ آند از آب بیرون مانده است.

سوار بر تخت روان تندری خود به مسافر خانه ایی که پنجره اش به دریا باز میشد رسیدیم. وسایل خود را در آنجا نهاد و با کمک ستارگان جهت یابی ‌کهربایی راه‌های باریک جزیره را پیموده تا به شهر Ioa در منتها الیه شمالی جزیره رسیدیم. خیل عظیمی‌ از مسافران و جهانگردان روم، چین، پرشیا، بابل و عنتاکیه در آنجا گرد آمده بودند تا غروب خورشید را در Ioa نظاره‌گر باشند. خانه‌های سفید این شهر بر روی هم بر روی صخره ای رو به دریا واقع شده بطوریکه پیاده رو‌ها و پله‌ها مسیر عبور و مرور را فراهم آورده ا‌ند. قلم نویسندهٔ این خاطرات از توصیف زیبائی این شهر قاصر است. نسیم ملایمی از سمت دریا به جزیره می‌‌وزد، من و مینا بر روی صخره ایی ایستاده ایم، مینا نظارگر خورشید و من نظارگر مینا ام. از آنجا که این جزیره هم تحت فرمانروایی مینوس پادشاه کرت می‌باشد، مینا از حضور در اینجا ابراز خرسندی کرده و کم کم خود را در وطن خود حس می‌کند، اما من حس خوبی‌ از عزیمت به موطن مینا (crete) و سپردن او به خدای جزیره که بشکل نیمه انسان نیمه گاو است، ندارم.

فردا روز شهر‌های مهم این جزیره را از نظر گذراندیم و به منتها الیه جنوبی جزیره رفتیم، جایی‌ که فانوس دریایی بلندی نصب شده که هیچ یک از سکنهٔ محلی مبدأ تاریخی آن و سازندهٔ آن را نمیشناسد. عصر هنگام از مسیر پر پیچ و خم کوهستانی کنار بندر به بندرگاه رسیدیم و تخت روان را به صاحبش پس دادیم و سوار بر کشتی‌ بدون حادثه ایی قابل ذکر به سمت کرت رهسپار شدیم.






IOA:






IOA:
























Takhte ravaan:


To Crete:


masir yabi ba setaregane jahat yabie kahrobayi!



در میکونوس

پس از چند روز کشتی بادبانی به جزیره‌ میکونوس نزدیک شد، و در بندر آند پهلو گرفت. با پیاده شدن مسافران سکنهٔ محلی که دارای خانه‌هایی‌ جهت اجاره دادن بودند به سمت مسافران هجوم می‌اوردند. غلام من به مذاکره با یکی‌ از سکنه پرداخت و خانه‌ای بر گزید. به اتفاق مینا سوار بر تخت روان شده و به آن خانه که بر فراز تپه‌ای واقع شده بود رفتیم. شب شده بود. به بندرگه برگشته و پس از صرف شم به گشتو گذر در کوچه‌های باریک شهر پرداختیم. خانه‌های سفید با در و پنجره آبی‌، گلدان‌های سفید و مغازه‌های پر از صنایع دستی‌ که سکنه در فصل سرد آنها را ساخته یا از سرزمین چین وارد کرده ا‌ند.
فردا روز، دوباره در سطح شهر به گردش پردختیم و از قسمت ونیز کوچک Little Venice و پلیکانی به اسم پطرس Petros در ساحل دریا بازدید کردیم. پطرس مرغابی یا پلیکانی است که نماد میکونوس می‌باشد. پترس اصلی‌ پس از حدود ۵۰ سال در گذشت و پس از آن ۳-۴ پطرس دیگر به این جزیره‌ کوچاندند. بعد از ظهر آن روز به کشتی‌ بر گشت و به سمت جزیره ای دیگر به اسم سانتورینی بر پهنهٔ دریا غلطیدیم...



To Mikonos:




Arriving in Hotel:








Little Venice:








Wind mills:






Mehdi feeding Petros:


To Santorini:



08 June 2009

یونان باستان

کشتی‌ بادبانی عظیم در بندر Rafina یونان آماده می شد تا سفر خود را در دریای مدیترانه به سمت جزیره کرت آغاز کند. کارگران در حال حمل و نقل آخرین بشکه‌های روغن زیتون و جعبه‌هایی‌ شامل پارچه‌های ابریشمی ایرانی‌ و سلاح جنگی به کشتی‌ بودند. با دستور ناخدا بادبان‌ها افراشته شده و کشتی‌ آرام آرام از اسکله کناره گرفت. با دور شدن از بندر، خانه‌های سفید یونانی که در طبقات روی هم ساخته شده بودند، زیبائی بندرگاه را دو چندان کرده بود. به همراه مینا روی عرشه کشتی‌ نظاره گر غروب خورشید بودیم. نسیم ملایم و خنک دریا موهای مینا را می افشاند و چهرهٔ او را زیباتر می‌‌نمود. حضور او و انعکاس غروب خورشید در چشم‌هایش بعد از آن سفر مخاطره انگیز به من آرامش می‌‌داد...

مینا دختری زیبا با بدنی باریک و کشیده، موهای مشکی‌ و چشمان درشت خرمایی بود که توسط دزدان دریایی‌ از کرت به همراه طلا و جواهر زیاد ربوده شده و جهت فروش در بازار برده فروشان به سوریه آورده شده بود. توسط دربار پادشاه سوریه خریداری شده و زندانی شده بود. از ترس اینکه مبادا زوجهٔ پادشاه گردد خود را به دیوانگی زده بود و غذا نمی‌‌خورد، به طوریکه شبیه اسکلتی شده بود که پوستی‌ آنرا احاطه کرده. من او را در دربار پادشاه سوریه دیدم و او از من خواست که او را از آنجا نجات دهم.

او می‌‌گفت که بایستی به کرت بر گردد تا بتواند در مراسم مذهبی‌ که برای خدای جزیره‌ برگزار میشود شرکت کند. مراسمی که شامل رقص و مسابقات گاو بازی بود. هر ساله دو دختر و پسر جوان پس از این مسابقات به عنوان جوان شایسته انتخاب شده و به دیدار خدای جزیره‌ که به شکل نیمه انسان نیمه گاو بود و مینوتور نام داشت میرفتند و زندگی‌ سعادتمندی در کنار مینوتور می‌‌داشتند. مینا هم یکی‌ از جوانان منتخب بود اما پس از حملهٔ دزدان دریایی‌ به جزیره‌ به سوریه آورده شده بود.

پس از شنیدن این داستان به همراه غلام خود مقدمات خروج مینا از زندان کاخ پادشاه را فراهم آوردیم. یک شب که ماه پشت ابر‌ها پنهان بود من و غلامم نقشه خود را به موقع اجرا گذشته و به همراه مینا از کاخ خارج شدیم و به سمت کشور هاتی شبانه راه پیمودیم. فصل سرد رسیده بود و ما به سختی از کوهستان‌های کشور هاتی (ترکیهٔ کنونی) گذشتیم و خود را به مرز یونان رساندیم. در راه پیوسته اضطراب داشتیم که مبادا سربازان پادشاه سوریه ما را دستگیر کرده و به مجازات برسانند یا برای چرخاندن سنگ آسیاب هر دو چشممان را کور کنند. این بود که پس از رسیدن به کشور یونان احساس آرامش می کردیم. به سمت شهر آتن پیاده راه می‌‌پیمودیم. فصل بهار رسیده بود و چلچله‌ها در چمنزار‌ها و گوشه کنار شهر‌ها آواز می‌‌خواندند.کم کم به آتن نزدیک می‌‌شدیم و به مناسبت گرمی هوا و انجام ورزش مینا هر روز فربه تر و زیبا تر می‌‌شد.

من که در آغاز فقط قصد نجات مینا را داشتم، اکنون خود را دچار داستان زندگی‌ او حس می‌کردم و دلم نمی خواست به زودی این داستان پایان پذیرد... به او علاقمند شده بودم... این بود که از مینا خواستم که از رفتن به کرت منصرف شود و با من همراه شود تا به یکی‌ از کشور‌های مصر، بابل یا پرشیا برویم و در آنجا کوزه شکسته و زوجهٔ هم شویم اما مینا مخالفت می کرد و می گفت اگر چه او مرا بسیار دوست می‌‌دارد و از بودن کنار من لذت می برد اما نمیتواند از رفتن به کرت منصرف شود و دیدار با خدای جزیرهٔ کرت را فراموش نماید. از نگاه‌ها و حرف‌هایش حس می‌کردم که اگر ضرورت رفتن به کرت او را پریشان نمی‌‌کرد جگر خود را به من تفویض می‌‌کرد (دل میباخت).

من پیوسته نگران بودم که اگر او را به کرت برسانم و به دیدار خدای جزیره‌ رود و دیگر از آنجا مراجعت نکند یعنی‌ زندگی‌ در کنار مینوتور را به زندگی‌ در بیرون ترجیح دهد. اما مینا به من اطمینان می داد که پس از رفتن به خانهٔ خدا حتما از آنجا مراجعت کند و با من به کشوری دور دست برای زندگی‌ بیاید.

باری، به آتن رسیده و پس از توقفی کوتاه به بندر Rafina رهسپار شدیم که با اولین کشتی‌ به همراه مینا به کرت برویم. غلام خود را فرستادم که با ناخدایان کشتی‌‌ها مذاکره کند تا ما را هم با خود به کرت ببرند و گرفتار دزدان دریایی‌ نکنند. وسایل خود را آماده کردیم تا سفر دریایی‌ خود به کرت را شروع کنیم...



Aten bad az dorane shokooh


Temple of Zeus:


City center of Athens:


baghayaye bastani dar hame jaye shahr vojood darad vali be khoobi mohafezat shode and:


The old door of University of Athens, symbol and center of strike in Greece!


Archeological museum of Athens:


Bronze Poseidon, God of the sea, one of the ancient Greek gods:


Bronze Horse and Rider


Happy or angry?!


Fish market of Athens:




old city near Acropolis:




Ancient windmill:


A church in Athens:


Acropolis:










City view: