12 June 2011

4 Saal


من میرزا قلی خان جهانگشا، حک کننده این کتیبه، اولین تحصیل کننده پارسی علم کهربا به حد اعلا در سرزمین روم هستم. بیش از چهار سال پیش، از موطن خود، سرزمین پارس، به قصد تصرف علوم و فنون، قسطنطنیه و یونان را در نوردیدم و سالی بعد به سرزمین روم قدم نهادم. در آن دوران طلبه ای تازه کار بودم. در دارالفنون روم با استادان علم و فن به مباحثه نشستم و دو سال بعد بر فنون رایج کهربایی روم مسلط گشتم. اساتید دار الفنون مرا با خود به انجمن دانشمندان دوران که از چهار گوشه جهان گرد هم آمده بودند، می بردند. بعدها از علم و فن ما در مهار ستارگان روی زمین بهره می بردند. در نهایت، در جمع دانشمندان زمان، کتیبه ای با نشان ممتاز به ما دادند. ما همچنان خود را مادامیکه در این جهان زندگی کنیم از جرگه طلبگان می دانیم و به جهد و جد خواهیم کوشید که از اسرار و رموز جهان آگاهی یابیم.
در این مدت بارها بر دیارها و ایالات فرنگی و مدیترانه ای قدم نهاده و مناظر چهار گوشه عالم را به چشمانم نشان دادم و بر زندگانی مردمانشان در گذشته و حال تفکر نمودم. بر ما حوادث و وقایعی تلخ و شیرین و عبرت آموز گذشت. سپس مدتی به گوشه عزلت خزیده و با تفکر در علل و معلول جهان هستی، وقایع را برای خود تفهیم نمودم. سالیانی گذشت، برای سرزمین خود دلتنگ گشتم و بر تنهایی خود افسوس خوردم. از برای برگزیدن مونسی برای زندگی، اقطار جهان را در نوردیدم اما بر خلاف انتظارم، محبوب را در سرزمین مادری خود یافتم. فرصت را غنیمت شمرده و کوزه شکستیم و وارد دنیای دیگری گشتیم...

در طول این سفر پر تجربه حتی لحظه ای از یاد وطن وآماده شدن برای کمک به مردمانش غافل نبوده ام. دیگر فرنگ و پیشرفت هایش برایم رنگی ندارد و به حد اغنا از آن چشیده ام و به قدر خود، کنه حقیقت آنرا درک کرده ام. درنگ جایز نیست... من متعلق به این سرزمین نیستم و اگر توانایی دارم که باعث ترقی هر چند کوچکی هم شوم، ترجیح می دهم آن توانایی را برای دیاری که به آن تعلق دارم به کار گیرم. اما هنوز مطمئن نیستم که بتوانم مرهمی بر زخمهای آن بگذارم یا دردی از دردهایش دوا کنم. آنچه مرا استوار می دارد، امید به پذیرفته شدن در جمع مردمان دیارم می باشد. این کتیبه را می نویسم زیرا که به انتهای سفر طولانی خود در افقهای دوردست و اعماق افکارم رسیده ام. با یکصدمین طیاره به وطن دوست داشتنی ام با قلبی پر هیاهو وارد می شوم، آنجا که نگاه منتظر محبوب، رنج سالها دوری را از تنم بیرون می کند.

20 April 2011

چرا دانشگاه‌ها به دانشجویان خارجی‌ بورسیه میدن؟


۱. دادن بورسیه به دانشجویان خارجی‌ تو یه دانشگاه، باعث می‌شه که دید سایر دانشجوها و جامعه دانشگاهی به اون دانشگاه بهتر شه و روند بین‌المللی international شدن اون دانشگاه راحت تر طی‌ شه. اغلب دانشگاه‌های ایتالیا یا اروپا هم بیشتر به دلیل غیر انگلیسی‌ بودن زبان تدریس و سیستم آموزشی نتونسته بودن مثل دانشگاه‌های رقیب آمریکایی‌، کانادایی یا انگلیسی مطرح باشن. به همین خاطر نیاز داشتن که با سرعت بیشتری روند بین‌المللی شدن رو دنبال کنن.
۲. اتحادیه اروپا به دانشگاه‌هایی‌ که دانشجوی خارجی‌ داشته باشن کمک بیشتری می‌کنه و پروژه‌های بیشتر و بهتری رو به اون دانشگاه واگذار می‌کنه چونکه معمولا پروژه‌هایی‌ که تو گروه‌های international انجام ‌شه، بهتر جواب میده و به روز تر هستش. ضمن اینکه بودن دانشجوی خارجی‌ (از هر کشوری) تو یه دانشگاه باعث می‌شه محیط درس و دانشگاه، طراوت بیشتری بگیره و دانشجوهای خود اون کشور هم واسه اینکه پیش خارجیا کم نیارن تلاش بیشتری کنن.

۳. داشتن دانشجوی زیاد دکترا باعث اعتبار بیشتر اون دانشگاه هستش و باعث می‌شه تیم‌های تحقیقاتی قویتری تشکیل شه و پروژه‌های بزرگتری رو از اتحادیهٔ اروپا یا شاید از همون کشور‌های بی‌چاره که دانشجوی خارجی اومده، جذب کنن و دانشگاه درآمد زیادی از این راه کسب کنه.داشتن دانشجوی دکترا باعث می‌شه مقالات علمی‌ و اخترات زیادی هم به اسم اون دانشگاه تو دنیا منتشر شه که اعتبار دانشگاه رو بالاتر و بالاتر می بره.

۴. اعتبار دانشگاه که بالا بره، باعث می‌شه "مدرکی‌" که دانشگاه به فارغ التحصیلاش میده اعتبار بیشتری داشته باشه. این خودش باعث می‌شه که سال‌های بعد، همون دانشگاه دانشجو‌های ممتازتری رو جذب کنه و یا حتی اگه بورسیه هم نده، خیلی‌ها هستن که به خاطره همون مدرک حاضر باشن به دانشگاه شهریهٔ زیادی بدن و تحصیل کنن.

۵. بورسیهٔ دکترا که در اروپا معمولاً بین ۱۰۰۰ تا ۲۰۰۰ یورو هستش، بسته به کشور محل زندگی‌، معمولاً کفاف زندگی‌ یه نفر رو میده و بیشتر یا همش صرف مخارج زندگی‌ در اونجا می‌شه یعنی‌ دوباره به خود اون کشور بر میگرده و اقتصاد اون کشور رو میچرخونه. یعنی‌ از نظر اقتصاد ملی اونا هیچی‌ از دست نمیدن.

۶. این کشورا بدون اینکه هزینه‌ای صرف تربیت نیروی کار ماهر یا محقق بکنن، با یه مقدار بورسیه و دادن یه "مدرک" یه محقق رو سال‌ها در اختیار دارن و از تمام وقت اون و همهٔ ایده‌ها و راه حل هاش واسه پیش بردن پروژه هاشون استفاده می‌کنن. یه دانشجو که به خارج میاد، چونکه از محل زندگیش دور می‌شه و همهٔ لینک هاشو از دست میده، تنها می‌شه و وقت بیشتری داره که ناچارا اونو در دانشگاه میگذرونه و ناخوداگاه کاراییش یا همون productivity به نفع اون کشور میره بالا.

۷. از نظر فرهنگی‌، وقتی‌ یه دانشجو ۳-۴ سال تو یه کشوری زندگی‌ می‌کنه، کم کم، رفتار هاش و طرز تفکرش شبیه مردم اونجا می‌شه و ناخوداگاه اون فرهنگو بین هم وطن‌های خودش تبلیغ می‌کنه. این شخص تو کشور خودش هیچوقت از اون کشور بد نمیگه و همیشه جنبه‌های مثبت اونجا رو به هموطن هاش میگه. چرا؟ چونکه نمیخواد هموطن هاش فکر کنن که اون داره تو یه جای سطح پایین زندگی‌ می‌کنه. در حالی‌ که در واقع هر جامعه ای‌ دارای مشکلات خودش هست. از دید کشور های بدبخت بیچاره کلا "خارج" بهشت به نظر میاد.
۸. معمولا چونکه پروژه‌های مهم و به روز، توسط افراد زیادی انجام می‌شه، به یه نیروی خارجی‌ فقط یه قسمت کوچیک پروژه رو میدن که روش کار کنه. اون کارمند یا محقق به کل پروژه احاطه نداره که بتونه اطلاعات اون تکنولوژی رو به کشور خودش وارد کنه و یه رقیب واسه اون دانشگاه یا شرکت شه. تو بعضی‌ موارد حتی اجازه نمیدن که راجع به بعضی‌ از تحقیقات تو تز‌ دکترا چیزی نوشته شه. تو اروپا امنیت تکنولوژی شون خیلی‌ قویه. از محقق به عنوانه یه کارگر استفاده می‌شه. هیچوقت اجازه نمیدن که یه خارجی‌ رشد کنه و قسمت‌های مهم پروژه رو انحصاراً دست خودش بگیر. تو اینجور موارد زود ازش میخوان که اطلاعاتش رو با بقیه (که حتما تبعه اون کشور هستن) تقسیم کنه یا به قول خودشون transfer knowledge کنه.
۹. ضمن اینکه تجهیزات پیشرفته ای‌ هم واسه پروژه‌های بزرگ لازمه که هزینهٔ بالایی‌ داره و اون کشور بیچارهه به دلیل فقر اقتصادی و فرهنگی‌، این هزینه رو نمی‌کنه که اون تجهیزاتو خریداری کنه و تحقیقاتی‌ رو راه اندازی کنه تا به اون تکنولوژی دست پیدا کنه. در نتیجه مجبور می‌شه همیشه محصولات اون تکنولوژی رو به بهای گزاف وارد کشور کنه. تازه، اگه هم بخواد اون تجهیزات رو خریداری کنه که بتونه تحقیقات کنه و تولید کنند تکنولوژی بشه، اون کشورها، اصلا این تجهیزات پایه رو بهش نمی فروشن و به عناوین مختلف فروش تجهیزات پیشرفته حتی صلح آمیز رو تحت تحریم قرار میدن. چونکه میترسن ما بتونیم تکنولوژی تولید کنیم و بازارشونو کساد کنیم.






10 December 2010

بازگشت به ابهر عزیز


هر سال و همه سال، غروب دل‌ انگیزش که چشم از دیدنش سیر نمی‌شود، صدای گنجشکان عاشقش که صبح را نوید می دهد، هوای خنک و مطبوعش که عصارهٔ هوای وطن می‌باشد،  آفتاب سوزنش که پوست را نوازش می دهد، جنگل‌های انبوهش که کوچک بودن را به یادت می آورد، هوایش که عطر دل‌ انگیز وطن می دهد، جاده‌های باریکش در باغستان‌ها و بوستان‌ها که اسبت را به انتهای تاریکی‌ می خواند، ‌دیدار دوستان صمیمی‌ و وفادارش که ساعت‌ها با آنها به ثانیه‌ها بدل می شوند ، لهجهٔ ملیح مردمش که گوش را در واحهٔ میان سنت و مدرنیته معلق می سازد، بامش که با ایستادن بر آن حسّ غرور را بر می‌انگیزد، آبمیوه چهار فصلش که هر ۴ فصل سال  non-stop به کارش ادامه میدهد،خانهٔ پر خاطره در head coffee shop که حسّ در خانه بودن را پس از گذر از سرزمین‌های نا متناهی به باور می‌رساند، بوی تند درختان گردویش که وسوسهٔ بازیهای کودکانه را به دل‌ می‌‌اندازد، سادگی‌ مردمش که نوید مسئولیت بیشتر را به انسان می دهد، شادی مردم فقیر که با اندک کمکی‌ در قدردانی خجالت زده می شوند، مردم صبور و مهربانش که با دیدنت خوش حالتر از تو می شوند در حالی‌ که رنج بیشتری بر زندگیشان سایه افکنده، همیشه از دور‌ترین اعماق غربت ما را به سوی خود می کشانید و وسیع ترین عشق را بی‌ دریغ همچون مادری مهربان بر ما ارزانی‌ می‌‌داشت.

اما اینبار، ابهر نیست که ما را به سوی خود می‌کشاند، عصاره‌ای از کیمیای عشق این شهر است که به شوقش به سوی جاده روان می‌شویم...




25 September 2010

الماس

خود را شکست. خورد شد. ریز ریز. بلور‌هایی‌ درخشنده. هر کدام از ذرات بلورش زیر آفتاب می‌‌درخشید. اما همهٔ ذرّات، با هم، زیر نور درخشش محسوسی نداشت. شاید همهٔ ذراتش، بلور‌های الماس نبودند که بی‌ پروا کنار هم بدرخشند. هر کس دانه دانهٔ بلور‌هایش را می‌‌دید، عاشق آنها می‌‌شد اما همهٔ بلور‌ها کنار هم دلپذیر نبودند .

تو آمدی، بی‌ صدا... مثل آب جاری شدی، همهٔ بلور‌هایش را گرفتی‌ و از جاری وجودت نمناکشان ساختی. بلور‌های ‌نمکی و ناخالصش را در جویبار وجودت حل کردی تا الماس‌هایش هویدا شوند. خالصش کردی... الماس‌های وجودش را به او‌ باز گردانیدی...اکنون، بلورهایش با هم زیر آفتاب درخشش بی‌ نظیری داشتند.

نمی‌خواست از تو دور باشد، می‌ترسید دوباره ناخالص شود یا اینکه نتواند خود را بشکند. الماس‌هایش را تقدیم جویبار تو کرد تا همراه تو جاری شود تا صیقلش دهی‌. تو گرچه ساکنی، اما روان هستی‌...






11 July 2010

پیله

روزی پا به صحنهٔ رقابت این دنیا گذاشتم، دویدم و به امید داشتن آینده ای‌ بهتر، به مکتب رفته و مشق نمودم. به سان کرمی‌ که از تخم درآمده تا همه چیز را بخورد و بزرگ و بزرگ تر شود. آنقدر مشغول خوردن است که فراموش می‌کند بالا سر خود را نگاهی‌ کند، که چه بسا موجودات دیگری هم هستند و دنیا زیبایی‌‌های دیگری هم دارد. یا شاید پرنده‌ای بالا سر او هوس خوردن کرمی‌ خوش مزه را دارد. همهٔ هم سالانش کم کم بال در آورده و به پرواز در آمده بودند اما او همچنان مشغول خوردن. سالیانی بعد خود را کرمی‌ متورم می‌بیند که آنچه دیگران برای پرواز دارند، او ندارد: بال!

 جسم خود را تکان می دادم، شاید که پرواز کنم، اما موفق نمی شدم. فربه و بی اراده شده بودم. هوس پرواز مرا دمی آسوده نمی گذاشت. رازیست داشتن بال و رازیست پرواز کردن، و مرا به آن راز راهنمایی‌ نبود. من مانده بودم و تنهایی خودم.  به کنجی خلوت پناه بردم و در لاک خود فرو رفتم، افسرده و غمگین. چشمانم را بستم و گوش‌های خود را به نغمه هستی‌ باز کردم.  کم کم ریتم آهنگ طبیعت را شنیدم و با آن به رقص در آمدم، بارها و بارها به دور خود می چرخیدم. از چرخش هایم پیله ای‌ تنیده می شد که مرا فرا می گرفت و دیوار‌های آن لحظه به لحظه بالا تر می رفت...

خود را درون حصاری یافتم که صدایی از بیرون نمی‌آمد. صدا، فقط صدای درون بود، صدایی دلنشین که کلیدهایی از راز‌های هستی‌ به همراه داشت که تنها من آنرا می شنیدم.  در واقع، در خلوت خود به اعماق روح سفر کرده بودم، و این سفری بود که  گذر از مرحله‌ ی خوردن را می‌طلبید، سفری که در بازگشت، کلید سوالاتم را به من بخشیدند. و این واقعیتی است که راز‌ها یکی‌ یکی‌ کنار روند اگر تو کلید هر کدام را داشته باشی‌، حتی اگر کلید‌ها را به کار نبندی. سوزشی بر شانه های خود حس کردم. دوباره به خود نگاهی‌ کردم، این بار بال در آورده بودم...

اما همچنان در حصار پیله بودم. دیوار‌هایی‌ که به بلندی قدمت نادانی من بود. ساختن دیوار را بلد بودم ولی یاد نداده بودند که چگونه این دیوار‌ها را فرو بریزم. گفته بودند داخل حصار امن تر از خارج آنست. در کلید‌هایی‌ که از سفر روح آورده بودم جستجو کردم، یکی‌ بود که به کار می آمد. کلید "آگاهی‌ و استقامت" راز این دیوار‌های سخت را گشود و مرا یاری کرد که با تلاش خود دیوار‌ها را بگشایم و از پیله رها شوم.  بال‌های خود را نگریستم و آسمان را، مغرور بودم که می توانم زیر نور خورشید تمرین پرواز کنم...






27 June 2010

Portugal

بار دیگر از جبرائیل Gabriele خبر رسید که بایستی بر کنفرانس بلادرنگ real time ۲۰۱۰ در پرتغال فرود بیاییم. بار و بندیل خود را که از آمریکا آورده و هنوز از کیف خارج نکرده بودیم دوباره برداشته و سوار لوفتانزا شده و یه راست به لیسبون رفتیم. یکی‌ از ویژگی‌‌های ما در این برهه، داشتن خصوصیاتی چه بسا شبیه حضاریت نوح و موسی‌ می‌باشد (استفغر ا...) به طوری که به هر جا که پا می‌گذاریم هوا ابری، بارانی و چه بسا طوفانی میشود طوری که همه پشم‌های ملت را باد میبرد. کاپتا سعی‌ می‌کند این نیروی ما را خنثا کند اما اگر نیمای بابا هم در این امر همراه من شود، نیروی کاپتا زایل میشود و انی ویز طوفان می‌گیرد یا حداقل باران می گیرد. ما به کمک هم هوای همیشه آفتابی سیسیلی را به مه‌ و باران آلودیم، در مراکش باران‌های سیل آسا نازل کردیم، دو روز سفر به Slovania را به رین پارتی تبدیل نمودیم، در Miami باران و طوفان به راه انداخته و در Lisbon به مدت یک هفته آفتاب را دزدیدیم! اما به محض اینکه به موطن خود باز می گردیم، طوفان‌ها خاموش شده و همه چی‌ آروم میشود.

پرتغال کشوری کوچک در آن سوی اسپانیا می‌باشد که از یه سمت با اقیانوس اطلس و از سوی دیگر با اسپانیا محاصره شده است. به نظر کشوری ثروتمند نمی آید ولی‌ مردمانی مهربان و مهمان نواز دارد و ظاهرشان خصوصیات مدیترانه‌ای بیشتری دارد. در روز اول کنفرانس بلادرنگ 2010، ما نیز پوستر خود را بر دیواره کنفرانس چسبانده و طبق معمول به گشت و گزار در شهر پرداختیم. اما از آنجا که ما تنها بودیم و بقیه دوستان وقتشان را در سالن های تو در توی کنفرانس می گذراندند، زیاد از دیدن شهر مشعوف نمی شدیم. کلا همسفر خوب چیزی است. بخصوص اگر از نوع خوبش باشد و سر هر موضوعی در نیاورد. چنین همسفری باعث می شود که از گشتن خسته نشویم و انرژی مان را مضاعف می کند.

در این شهر همه گونه های موجودات و چه بسا هیولاهای دریایی را در طول هفته میل نمودیم. رستوران ها دارای یک آکواریوم بودند که مشتری جانور مورد علاقه خود را انتخاب کرده و اندی بعد آن جانور بر روی میز به همراه تجهیزات کامل که شامل انبردست و چکش هم می شد، حاضر بود. یکی دیگر از فان های ما تست کردن انواع اغذیه جدید در شهر ها و کشورهای مختلف می باشد.

این هفته نیز در لیسبون به سر رسید و قلاقه به خونه نرسید. ما که از مسافرت های مکرر در دو ماه اخیر اشباع شده بودیم به خانه برگشته و به کنج عزلت خزیدیم و سر از لانه برون نکردیم اگرچه سفر به نروژ و لهستان را بعد ها میس نمودیم و فقط چند سفر کوتاه در ایتالیا به انجام رسانیدیم.


Oriental part of Lisbon






Castle of Lisbon






Sintra (a small village north west of Lisbon)




Cabo da Roca, The most western part of the Europe continent. is a beautiful cape‎



Cascais‎



Funny experience...



02 June 2010

USA

و شما را پذیرفتیم تا اعمالتان را ببینیم و صداقت گفتارتان را بسنجیم تا پاک و مطهرتان (Clear) گردانیم. نامه عملتان (Visa) را به دستتان دادیم و در روز موعود شما را عروج دادیم هنگامیکه خورشید در آسمان بود. و از دریا و خشکی عبورتان دادیم تا بر سرزمینی فرود آیید که ممالک یگانه (United States) خوانده بودیمش در حالیکه هنوز ظهر بود. و آنگاه که ناامیدی بر شما غالب شد و ما دلهایتان را قرص و محکم گردانیدیم تا در آستانه درگاه خود به صف شوید تا نامهٔ عملتان را بر ما عرضه بدارید. و ما مهر ورود بر آن زدیم و شما را وارد سرزمین آبادمان گردانیدیم تا از نعمت‌های پاک آن بهره‌مند شوید.
ای کسانیکه ایمان آورده اید، در زمین سیر کنید و داستان گذشتگان را بخوانید و عبرت گیرید که چگونه در گذشتگان دور مردمان سرزمین شرق را بر دیگر مردمان برتری دادیم و سرزمینشان را معمور کردیم ولی‌ دیری نپایید که مردمان پارس را  و بابل و مصر و روم را در مغرب ایشان غالب نمودیم.‌ ای بنده، اکنون وارد سرزمینی شدی که ما به آن قدرت و زیبایی‌ بخشیده ایم و مردمانش را سخت کوش و توانگر ساخته ایم و آنها را گذشته ای نیست. و ما نشانه‌های خود را برای همهٔ مردم میفرستیم اما تنها اندیشمندان از آن پند می گیرند. و تو در شهری قدم خواهی‌ گذاشت که نیمی در دریا و نیمی در خشکیست (New York) و تو زبان مردمانش را می فهمی. شهری که آنرا از دل خاک بیرون آوردیم و به دل دریا فرو خواهیم برد و سایه های آن خورشید و ستارگان را تاریک میگرداند و گذرگاه هایش بر دیوارها استوار است (Wall Street). در آنجا ستارگان کهربایی‌ (GPS) را بی‌ نور گردانیدیم تا سنگ‌های جادویتان (cell phone)  بی‌ اثر باشد تا تو تنها بر ما توکّل کرده و دلهره به خود راه ندهی که ما بهترین راهنمای تو هستیم. و تو بر روی زمین با غرور قدم زدی و بر ساحل دریا نشستی تا آرام گیری و افق را بر پرده دیدگانت ثبت نمایی در حالیکه تنها بودی و هیچ یاوری جز ما تو را نبود. تو را از این شهر در حالی نجات دادیم که بیم آن می رفت در همان روز مرکز زمان شهر (Times Square) به چشم بر هم زدنی‌ سست و متلاشی گردد.
و آنگاه تو را بر سرزمین دیگری وارد کردیم که دارای عمارت های معمور بوده (Washington) و حاکمان آن از دریاها و خشکی بر سرزمین‌های دور فرمانروایی می کنند و از پروردگار باک ندارند و در برابر قدرت او خشوع ندارند در حالیکه اگر پروردگار اراده کند میتواند در لحظه ای قدرتشان را  نابود کند. و تنها انسان‌هایی‌ که به پروردگار ایمان دارند خاضع و پرهیزکارند. تو را برای آزمودن، بار دیگر با شیطان مواجه ساختیم تا قدرتش را به تو نشان داده و فریبت دهد و تو از او پیروی نکردی.  بشارت باد بر تو بهشت جاودان با نهر های روان.
بار دیگر تو را در خانه های مجلل در سرزمین مردان اسب سوار (Texas) که یال (Y'all) اسب ها همواره بر زبانشان بود، سکنی دادیم. در محفل دانشمندان (Conference) وارد نمودیم تا در مقابلشان بایستی و آنچه از علم و معرفت تو را ارزانی داشتیم بر آنها بخوانی تا دلهاشان منقلب گردد و ایمان بیاورند. ای انسان، آنچه تو آنرا علم می پنداری برای ما بازیچه ای بیش نیست. ما از آنچه در دل تو می گذرد خبر داریم و بندگان خود را بر آنچه نمیدانند سرزنش نمی کنیم. تو را فرصت دادیم تا از علم ایشان بیاموزی و تو انکار کردی که به آن علم نیاز نداری. و هر آیینه از تو در دیار خود در مورد علم و دانایی پرسند و تو تنها به لوح درخشان علم (Conference proceeding CD) تکیه کنی و رو سیاه گردی. و تو را دوستانی عطا کردیم از دیار خودت و آنها را مایه دلجویی تو قرار دادیم تا دلتنگی خود را از یاد برده و مرا یاد کنی و آرامش یابی. به تحقیق انسان را موجودی فراموشکار آفریدیم. و تو را اختیار دادیم تا از راه بازگشت و ماندن یکی را برگزینی در حالیکه شبانگاه بر ماه و ستارگان آسمان و بر عمارت های آن شهر، از دور نگریستی. و ما زمان را بر تو کوتاه گردانیدیم در حالیکه اندازه شب و روز و ماه و سال در کتاب ما محفوظ است.
ای اهل تقوی، ما قلب هایتان را قرص گردانیدیم تا در هنگام مصیبت و بلا و هنگامی که قصد تصمیم بزرگ دارید، بر ما توکل کنید و از عواقب آن نهراسید که ما نهاننده مهر خود در دلها می باشیم. ما تو را تنها آفریدیم و در زمان معینی که اراده نموده ایم تو را تنها به سوی خود بر می گردانیم. و تو را هیچ راه فراری نیست. تو را تا پایان زمان معین روی زمین می گردانیم تا عبرت گیری و رستگار گردی. یک بار دیگر تو را از راههای آسمان به سوی ساحل دریای شرق  ( Miami beach) رسانیدیم تا روزگاری در آن سپری کنی و از نعمت های پاک آن به قدر نیاز بهره مند گردی و از شیطان پیروی نکنی زیرا اوست موجودی فریبکار و در همه جا حضور دارد. و در آن نشانه هایی است برای اهل علم. و سرانجام تو را با تمام آنچه داشتی به سرزمین خود بازگردانیدیم از روی بر و بحر در دو روز تا بر منزل خود فرود آیی و تقوی پیشه کنی و در کار خود جدیت کنی و آنچه از علم نداری در دیار خود کسب کنی.

ای بنده! صبح شد دیگه، چرت و پرت نگو، بیدار شو...


New York central park


Brooklyn

New York south park



Manhattan downtown

Wall Street!

Times square

White house (Washington)


Washington Symbol

Washington Capitol

Texas, Y'all welcome!




Conference






Miami






28 May 2010

خورشید

در آن شب مهتابی، خالی از وسوسه تن، بر روی چمنزار باطراوت رو به آسمان دراز کشیده بودم و ستارگان غربت زده و ماه درخشان را نظاره می کردم. چهره ماه، درخشانتر از همیشه، خبر از خورشیدی در آنسوی زمین پهناور می داد. خورشیدی تابان، حقیقتی محض... میل داشتم حتی اگر عمری زمان برد، به جستجوی خورشید بروم. با تصور همین رویا داشت خوابم می برد. در میانه خواب و بیداری مثل پرندگان بال گشودم و به امید دیدار خورشید اوج گرفتم. ماه درخشان راهنمایم شده بود و نشانی خورشید را با چهره اش به من می داد و من می رفتم. دریایی پشت سر نهاده و سرزمینی پیش رو داشتم و همچنان امیدوار به یافتن تشعشع خورشید. غافل از اینکه هر چه من به دنبال خورشید می روم او از من دور و دورتر می شود و من فقط ردپای آنرا در انعکاس چهره ماه می بینم... به هر جا که می رسیدم خورشید از آنجا رفته بود. در هر شهر و روستا، هر کوی و برزن هر کس فقط نام خورشید را شنیده بود ولی آنرا به یاد نمی آورد. شاید هم حقیقت خورشید برای خیلی ها پذیرفتنی نبود...
در گوشه ای از دهی پیرمردی را دیدم که پرنده می فروخت. پیر مرد دانا نگاهی به بالهای خسته من انداخت و با صدای بغض گرفته اش گفت: نشانی خورشید را از ماه وجودت بپرس نه از ماه آسمان. پیر مرد پرنده ای را از قفس بیرون آورد و به او گفت تا مرا تا رسیدن به تشعشع خورشید همراهی می کند. با هم پر گشودیم و
از روستا بیرون زدیم. مدتی بعد به جنگلی تاریک رسیدیم. از میان شاخ و برگ های اندوهناک جنگل گذشتیم. گاهی صدای دلخراش خفاشی سکوت بهت زده جنگل را می شکست. آهسته عبور کردیم تا خلوت سهمگین قمری های عاشقی را که با افتخار در دل جنگل وحشتزده لانه کرده اند، بر هم نزنیم. پرنده با چشمان رمز آلودش به آسمان نگاهی کرد و به درختی بلند اشاره کرد. من پر از شور رفتن بودم ولی او در فکر آشیانه کردن. سرانجام بر بلندترین شاخه درخت نشستیم. پرنده شروع به آواز خواندن کرد. خفاش ها ساکت شدند. غیر از آواز او چیزی شنیده نشد. پرنده نگاهی به من انداخت و لبخندی زد. زمان ایستاد. سکوت بود و سکوت. به او خیره شده بودم. در قعر چشمانش اقیانوس بی انتهایی را می دیدم که در آن خورشید تابان کم کم بالا می آمد...

ساعتی بعد از خواب پریدم. وسایل خود را از روی چمنزار برداشته و رفتم و دیگر آسمان را نگاه نکردم...


25 May 2010

France, Germany, Switzerland, Lichten...

پس از حضور پدر و مادر گرامی در ایتالیا، برنامه سفر به چینکوئه تره(Cinque terre) ، نیس، موناکو، مارسی، مونیخ، پراگ و جزیره سیسیل را چیدیم بطوریکه هر آخر هفته در سفر بودیم. بعضی از این جاها برای من تکراری بود ولی خوب هر سفر خاطرات خاص خودش را دارد. جاده های پیچ در پیچ چینکوئه تره و تونل های طولانی جنوب فرانسه شروع سفرمان بود. آخر هفته بعدی را به مونیخ رفتیم بطوریکه در یک روز از ایتالیا به سوئیس و به لیختن اشتاین که کشوری است فوق فسقلی در سمت راست سوئیس که اگر در گوگل مپ تا آخر زووم کنید این کشور پدیدار می شود، سپس به اتریش و بعد آلمان رفتیم که مونیخ در آنجا واقع شده. آخر هفته بعد به پراگ پرواز کردیم اما موقع برگشت همه پروازهای فرودگاه پراگ به خاطر خاکستر منتشر شده از کوه آتشفشانی ایسلند کنسل شده بود و تمام بلیت های قطار و اتوبوس هم تا هفته بعد sold out شده بود. ما هم با همان ماشینی که کرایه کرده بودیم 900 کیلومتر تاختیم و به میلان مراجعت نمودیم. آخر هفته دگر با خیل عظیمی از جمعیت دوست و آشنا به سیسیل رفتیم و در ویلایی در نزدیکی تراپانی سکنی گزیدیم. بر کوهها و دشت ها و سواحل سیسیل تاختیم و این جزیره باستانی زیبا را از نظر گذرانیدیم. فردا روز پدر و مادر به کوشک خود مراجعت کردند و من بیچاره تا آخر هفته برای سفر 12 روزه ای به امریکا برای شرکت در کنفرانس آماده شدم. دو هفته بعد تر از سفر امریکا کنفرانسی دیگر در پرتغال در راه است که بایستی شرکت کنم. در این دو ماهه تعداد روزهایی که در میلان بودیم خیلی کمتر از روزهای مسافرت بود.
کم کم یاد می گیرم که در سفر زندگی کنم...
گابریله برایمان لپ تاپ جدید خریده اما لیبل فارسی یافت می نشود. حالا دوباره باید دستخط قوقولی ما را بخوانید...

South France




Cinque terre






Monaco


Stopping the time...


Marseilles




Germany


Prague


Sicily


Sicily, Erice