20 April 2011
چرا دانشگاهها به دانشجویان خارجی بورسیه میدن؟
10 December 2010
بازگشت به ابهر عزیز
هر سال و همه سال، غروب دل انگیزش که چشم از دیدنش سیر نمیشود، صدای گنجشکان عاشقش که صبح را نوید می دهد، هوای خنک و مطبوعش که عصارهٔ هوای وطن میباشد، آفتاب سوزنش که پوست را نوازش می دهد، جنگلهای انبوهش که کوچک بودن را به یادت می آورد، هوایش که عطر دل انگیز وطن می دهد، جادههای باریکش در باغستانها و بوستانها که اسبت را به انتهای تاریکی می خواند، دیدار دوستان صمیمی و وفادارش که ساعتها با آنها به ثانیهها بدل می شوند ، لهجهٔ ملیح مردمش که گوش را در واحهٔ میان سنت و مدرنیته معلق می سازد، بامش که با ایستادن بر آن حسّ غرور را بر میانگیزد، آبمیوه چهار فصلش که هر ۴ فصل سال non-stop به کارش ادامه میدهد،خانهٔ پر خاطره در head coffee shop که حسّ در خانه بودن را پس از گذر از سرزمینهای نا متناهی به باور میرساند، بوی تند درختان گردویش که وسوسهٔ بازیهای کودکانه را به دل میاندازد، سادگی مردمش که نوید مسئولیت بیشتر را به انسان می دهد، شادی مردم فقیر که با اندک کمکی در قدردانی خجالت زده می شوند، مردم صبور و مهربانش که با دیدنت خوش حالتر از تو می شوند در حالی که رنج بیشتری بر زندگیشان سایه افکنده، همیشه از دورترین اعماق غربت ما را به سوی خود می کشانید و وسیع ترین عشق را بی دریغ همچون مادری مهربان بر ما ارزانی میداشت.
اما اینبار، ابهر نیست که ما را به سوی خود میکشاند، عصارهای از کیمیای عشق این شهر است که به شوقش به سوی جاده روان میشویم...
25 September 2010
الماس
خود را شکست. خورد شد. ریز ریز. بلورهایی درخشنده. هر کدام از ذرات بلورش زیر آفتاب میدرخشید. اما همهٔ ذرّات، با هم، زیر نور درخشش محسوسی نداشت. شاید همهٔ ذراتش، بلورهای الماس نبودند که بی پروا کنار هم بدرخشند. هر کس دانه دانهٔ بلورهایش را میدید، عاشق آنها میشد اما همهٔ بلورها کنار هم دلپذیر نبودند .
تو آمدی، بی صدا... مثل آب جاری شدی، همهٔ بلورهایش را گرفتی و از جاری وجودت نمناکشان ساختی. بلورهای نمکی و ناخالصش را در جویبار وجودت حل کردی تا الماسهایش هویدا شوند. خالصش کردی... الماسهای وجودش را به او باز گردانیدی...اکنون، بلورهایش با هم زیر آفتاب درخشش بی نظیری داشتند.
نمیخواست از تو دور باشد، میترسید دوباره ناخالص شود یا اینکه نتواند خود را بشکند. الماسهایش را تقدیم جویبار تو کرد تا همراه تو جاری شود تا صیقلش دهی. تو گرچه ساکنی، اما روان هستی...
11 July 2010
پیله
روزی پا به صحنهٔ رقابت این دنیا گذاشتم، دویدم و به امید داشتن آینده ای بهتر، به مکتب رفته و مشق نمودم. به سان کرمی که از تخم درآمده تا همه چیز را بخورد و بزرگ و بزرگ تر شود. آنقدر مشغول خوردن است که فراموش میکند بالا سر خود را نگاهی کند، که چه بسا موجودات دیگری هم هستند و دنیا زیباییهای دیگری هم دارد. یا شاید پرندهای بالا سر او هوس خوردن کرمی خوش مزه را دارد. همهٔ هم سالانش کم کم بال در آورده و به پرواز در آمده بودند اما او همچنان مشغول خوردن. سالیانی بعد خود را کرمی متورم میبیند که آنچه دیگران برای پرواز دارند، او ندارد: بال!
جسم خود را تکان می دادم، شاید که پرواز کنم، اما موفق نمی شدم. فربه و بی اراده شده بودم. هوس پرواز مرا دمی آسوده نمی گذاشت. رازیست داشتن بال و رازیست پرواز کردن، و مرا به آن راز راهنمایی نبود. من مانده بودم و تنهایی خودم. به کنجی خلوت پناه بردم و در لاک خود فرو رفتم، افسرده و غمگین. چشمانم را بستم و گوشهای خود را به نغمه هستی باز کردم. کم کم ریتم آهنگ طبیعت را شنیدم و با آن به رقص در آمدم، بارها و بارها به دور خود می چرخیدم. از چرخش هایم پیله ای تنیده می شد که مرا فرا می گرفت و دیوارهای آن لحظه به لحظه بالا تر می رفت...
خود را درون حصاری یافتم که صدایی از بیرون نمیآمد. صدا، فقط صدای درون بود، صدایی دلنشین که کلیدهایی از رازهای هستی به همراه داشت که تنها من آنرا می شنیدم. در واقع، در خلوت خود به اعماق روح سفر کرده بودم، و این سفری بود که گذر از مرحله ی خوردن را میطلبید، سفری که در بازگشت، کلید سوالاتم را به من بخشیدند. و این واقعیتی است که رازها یکی یکی کنار روند اگر تو کلید هر کدام را داشته باشی، حتی اگر کلیدها را به کار نبندی. سوزشی بر شانه های خود حس کردم. دوباره به خود نگاهی کردم، این بار بال در آورده بودم...
اما همچنان در حصار پیله بودم. دیوارهایی که به بلندی قدمت نادانی من بود. ساختن دیوار را بلد بودم ولی یاد نداده بودند که چگونه این دیوارها را فرو بریزم. گفته بودند داخل حصار امن تر از خارج آنست. در کلیدهایی که از سفر روح آورده بودم جستجو کردم، یکی بود که به کار می آمد. کلید "آگاهی و استقامت" راز این دیوارهای سخت را گشود و مرا یاری کرد که با تلاش خود دیوارها را بگشایم و از پیله رها شوم. بالهای خود را نگریستم و آسمان را، مغرور بودم که می توانم زیر نور خورشید تمرین پرواز کنم...
كتيبه هاي باستاني
-
►
2010
(15)
- ► December 2010 (1)
- ► September 2010 (1)
- ► March 2010 (2)
- ► February 2010 (2)
- ► January 2010 (4)
-
►
2009
(67)
- ► December 2009 (1)
- ► November 2009 (2)
- ► October 2009 (4)
- ► September 2009 (5)
- ► April 2009 (9)
- ► March 2009 (14)
- ► February 2009 (1)
- ► January 2009 (18)
-
►
2008
(46)
- ► November 2008 (4)
- ► October 2008 (2)
- ► September 2008 (3)
- ► April 2008 (4)
- ► March 2008 (7)
- ► February 2008 (5)
- ► January 2008 (3)
-
►
2007
(43)
- ► December 2007 (3)
- ► November 2007 (3)
- ► October 2007 (7)
- ► September 2007 (1)