10 December 2010

بازگشت به ابهر عزیز


هر سال و همه سال، غروب دل‌ انگیزش که چشم از دیدنش سیر نمی‌شود، صدای گنجشکان عاشقش که صبح را نوید می دهد، هوای خنک و مطبوعش که عصارهٔ هوای وطن می‌باشد،  آفتاب سوزنش که پوست را نوازش می دهد، جنگل‌های انبوهش که کوچک بودن را به یادت می آورد، هوایش که عطر دل‌ انگیز وطن می دهد، جاده‌های باریکش در باغستان‌ها و بوستان‌ها که اسبت را به انتهای تاریکی‌ می خواند، ‌دیدار دوستان صمیمی‌ و وفادارش که ساعت‌ها با آنها به ثانیه‌ها بدل می شوند ، لهجهٔ ملیح مردمش که گوش را در واحهٔ میان سنت و مدرنیته معلق می سازد، بامش که با ایستادن بر آن حسّ غرور را بر می‌انگیزد، آبمیوه چهار فصلش که هر ۴ فصل سال  non-stop به کارش ادامه میدهد،خانهٔ پر خاطره در head coffee shop که حسّ در خانه بودن را پس از گذر از سرزمین‌های نا متناهی به باور می‌رساند، بوی تند درختان گردویش که وسوسهٔ بازیهای کودکانه را به دل‌ می‌‌اندازد، سادگی‌ مردمش که نوید مسئولیت بیشتر را به انسان می دهد، شادی مردم فقیر که با اندک کمکی‌ در قدردانی خجالت زده می شوند، مردم صبور و مهربانش که با دیدنت خوش حالتر از تو می شوند در حالی‌ که رنج بیشتری بر زندگیشان سایه افکنده، همیشه از دور‌ترین اعماق غربت ما را به سوی خود می کشانید و وسیع ترین عشق را بی‌ دریغ همچون مادری مهربان بر ما ارزانی‌ می‌‌داشت.

اما اینبار، ابهر نیست که ما را به سوی خود می‌کشاند، عصاره‌ای از کیمیای عشق این شهر است که به شوقش به سوی جاده روان می‌شویم...




25 September 2010

الماس

خود را شکست. خورد شد. ریز ریز. بلور‌هایی‌ درخشنده. هر کدام از ذرات بلورش زیر آفتاب می‌‌درخشید. اما همهٔ ذرّات، با هم، زیر نور درخشش محسوسی نداشت. شاید همهٔ ذراتش، بلور‌های الماس نبودند که بی‌ پروا کنار هم بدرخشند. هر کس دانه دانهٔ بلور‌هایش را می‌‌دید، عاشق آنها می‌‌شد اما همهٔ بلور‌ها کنار هم دلپذیر نبودند .

تو آمدی، بی‌ صدا... مثل آب جاری شدی، همهٔ بلور‌هایش را گرفتی‌ و از جاری وجودت نمناکشان ساختی. بلور‌های ‌نمکی و ناخالصش را در جویبار وجودت حل کردی تا الماس‌هایش هویدا شوند. خالصش کردی... الماس‌های وجودش را به او‌ باز گردانیدی...اکنون، بلورهایش با هم زیر آفتاب درخشش بی‌ نظیری داشتند.

نمی‌خواست از تو دور باشد، می‌ترسید دوباره ناخالص شود یا اینکه نتواند خود را بشکند. الماس‌هایش را تقدیم جویبار تو کرد تا همراه تو جاری شود تا صیقلش دهی‌. تو گرچه ساکنی، اما روان هستی‌...






11 July 2010

پیله

روزی پا به صحنهٔ رقابت این دنیا گذاشتم، دویدم و به امید داشتن آینده ای‌ بهتر، به مکتب رفته و مشق نمودم. به سان کرمی‌ که از تخم درآمده تا همه چیز را بخورد و بزرگ و بزرگ تر شود. آنقدر مشغول خوردن است که فراموش می‌کند بالا سر خود را نگاهی‌ کند، که چه بسا موجودات دیگری هم هستند و دنیا زیبایی‌‌های دیگری هم دارد. یا شاید پرنده‌ای بالا سر او هوس خوردن کرمی‌ خوش مزه را دارد. همهٔ هم سالانش کم کم بال در آورده و به پرواز در آمده بودند اما او همچنان مشغول خوردن. سالیانی بعد خود را کرمی‌ متورم می‌بیند که آنچه دیگران برای پرواز دارند، او ندارد: بال!

 جسم خود را تکان می دادم، شاید که پرواز کنم، اما موفق نمی شدم. فربه و بی اراده شده بودم. هوس پرواز مرا دمی آسوده نمی گذاشت. رازیست داشتن بال و رازیست پرواز کردن، و مرا به آن راز راهنمایی‌ نبود. من مانده بودم و تنهایی خودم.  به کنجی خلوت پناه بردم و در لاک خود فرو رفتم، افسرده و غمگین. چشمانم را بستم و گوش‌های خود را به نغمه هستی‌ باز کردم.  کم کم ریتم آهنگ طبیعت را شنیدم و با آن به رقص در آمدم، بارها و بارها به دور خود می چرخیدم. از چرخش هایم پیله ای‌ تنیده می شد که مرا فرا می گرفت و دیوار‌های آن لحظه به لحظه بالا تر می رفت...

خود را درون حصاری یافتم که صدایی از بیرون نمی‌آمد. صدا، فقط صدای درون بود، صدایی دلنشین که کلیدهایی از راز‌های هستی‌ به همراه داشت که تنها من آنرا می شنیدم.  در واقع، در خلوت خود به اعماق روح سفر کرده بودم، و این سفری بود که  گذر از مرحله‌ ی خوردن را می‌طلبید، سفری که در بازگشت، کلید سوالاتم را به من بخشیدند. و این واقعیتی است که راز‌ها یکی‌ یکی‌ کنار روند اگر تو کلید هر کدام را داشته باشی‌، حتی اگر کلید‌ها را به کار نبندی. سوزشی بر شانه های خود حس کردم. دوباره به خود نگاهی‌ کردم، این بار بال در آورده بودم...

اما همچنان در حصار پیله بودم. دیوار‌هایی‌ که به بلندی قدمت نادانی من بود. ساختن دیوار را بلد بودم ولی یاد نداده بودند که چگونه این دیوار‌ها را فرو بریزم. گفته بودند داخل حصار امن تر از خارج آنست. در کلید‌هایی‌ که از سفر روح آورده بودم جستجو کردم، یکی‌ بود که به کار می آمد. کلید "آگاهی‌ و استقامت" راز این دیوار‌های سخت را گشود و مرا یاری کرد که با تلاش خود دیوار‌ها را بگشایم و از پیله رها شوم.  بال‌های خود را نگریستم و آسمان را، مغرور بودم که می توانم زیر نور خورشید تمرین پرواز کنم...






27 June 2010

Portugal

بار دیگر از جبرائیل Gabriele خبر رسید که بایستی بر کنفرانس بلادرنگ real time ۲۰۱۰ در پرتغال فرود بیاییم. بار و بندیل خود را که از آمریکا آورده و هنوز از کیف خارج نکرده بودیم دوباره برداشته و سوار لوفتانزا شده و یه راست به لیسبون رفتیم. یکی‌ از ویژگی‌‌های ما در این برهه، داشتن خصوصیاتی چه بسا شبیه حضاریت نوح و موسی‌ می‌باشد (استفغر ا...) به طوری که به هر جا که پا می‌گذاریم هوا ابری، بارانی و چه بسا طوفانی میشود طوری که همه پشم‌های ملت را باد میبرد. کاپتا سعی‌ می‌کند این نیروی ما را خنثا کند اما اگر نیمای بابا هم در این امر همراه من شود، نیروی کاپتا زایل میشود و انی ویز طوفان می‌گیرد یا حداقل باران می گیرد. ما به کمک هم هوای همیشه آفتابی سیسیلی را به مه‌ و باران آلودیم، در مراکش باران‌های سیل آسا نازل کردیم، دو روز سفر به Slovania را به رین پارتی تبدیل نمودیم، در Miami باران و طوفان به راه انداخته و در Lisbon به مدت یک هفته آفتاب را دزدیدیم! اما به محض اینکه به موطن خود باز می گردیم، طوفان‌ها خاموش شده و همه چی‌ آروم میشود.

پرتغال کشوری کوچک در آن سوی اسپانیا می‌باشد که از یه سمت با اقیانوس اطلس و از سوی دیگر با اسپانیا محاصره شده است. به نظر کشوری ثروتمند نمی آید ولی‌ مردمانی مهربان و مهمان نواز دارد و ظاهرشان خصوصیات مدیترانه‌ای بیشتری دارد. در روز اول کنفرانس بلادرنگ 2010، ما نیز پوستر خود را بر دیواره کنفرانس چسبانده و طبق معمول به گشت و گزار در شهر پرداختیم. اما از آنجا که ما تنها بودیم و بقیه دوستان وقتشان را در سالن های تو در توی کنفرانس می گذراندند، زیاد از دیدن شهر مشعوف نمی شدیم. کلا همسفر خوب چیزی است. بخصوص اگر از نوع خوبش باشد و سر هر موضوعی در نیاورد. چنین همسفری باعث می شود که از گشتن خسته نشویم و انرژی مان را مضاعف می کند.

در این شهر همه گونه های موجودات و چه بسا هیولاهای دریایی را در طول هفته میل نمودیم. رستوران ها دارای یک آکواریوم بودند که مشتری جانور مورد علاقه خود را انتخاب کرده و اندی بعد آن جانور بر روی میز به همراه تجهیزات کامل که شامل انبردست و چکش هم می شد، حاضر بود. یکی دیگر از فان های ما تست کردن انواع اغذیه جدید در شهر ها و کشورهای مختلف می باشد.

این هفته نیز در لیسبون به سر رسید و قلاقه به خونه نرسید. ما که از مسافرت های مکرر در دو ماه اخیر اشباع شده بودیم به خانه برگشته و به کنج عزلت خزیدیم و سر از لانه برون نکردیم اگرچه سفر به نروژ و لهستان را بعد ها میس نمودیم و فقط چند سفر کوتاه در ایتالیا به انجام رسانیدیم.


Oriental part of Lisbon






Castle of Lisbon






Sintra (a small village north west of Lisbon)




Cabo da Roca, The most western part of the Europe continent. is a beautiful cape‎



Cascais‎



Funny experience...