18 March 2010

Morocco (1)

گذشت و گذشت...
دو هفته از آخرین سفرمان گذشته بود که پاسپورت به دست، در سفارت مراکش در میلان، یک روزه ویزای کشور مراکش را که عملا مهری به زبان عربی و فرانسوی بر روی صفحات گذرنامه است، گرفتیم. چونکه مراکش یا همان کشور مغرب (به عربی) و Moroc به فرانسوی و Morocco به انگلیسی و ایتالیایی، طبق معمول برای ایرانیان عزیز نیازمند ویزا بود. بلیط ها را نیز چندی قبل رزرو کرده بودیم. فقط پیچاندن گابریله مانده بود که اون هم به لطف خدا تا حدودی عملی شد. سه دانشجوی گابریله (من و مهدی و نیما) از شنبه تا سه شنبه کوله بر تن کرده و سنگر علم و دانش را به هم آفیسیشان، جواد سپرده و به سوی اکتشاف قاره ای جدید راه افتادند و پا به سرزمینی نهادند که مارستان یا سرزمین مارها نامیده شد و بعدها به مارکش و مراکش تغییر نام داد!
از آنجا که طبق معمول ایران با مراکش هم قهر کرده بود، پساپیرت ما را بسیار وارسی دقیق نمودند تا بالاخره اجازه ورود دادند و ما یکراست به سمت اتراقگاه تخت های روان رفتیم تا ببینیم آیا در این قاره هم بر طبق طومارهایی که داشتیم به ما تخت روان می دهند. چندی بعد کاپتا پشت فرمان و من، موبایل به دست، جاده های مراکشی را که بی شباهت هم به جاده های ایران خودمان در مناطق دور از پایتخت نبودند، طی می کردیم. هوا ملایم بود و ما کاپشن های ضخیم خود را در صندوق ماشین پنهان نمودیم. اندکی بعد به فاس Fes یا Fez رسیدیم و مستقیما به شهر قدیمی آن یا Medina رفتیم. و اما چه شهری! کوچه ها و راهرو ها باریک و شلوغ بود و درگوشه گوشه آن، حواشیش به استعمال دود می پرداختند. مغازه ها پر از صنایع دستی چوبی و سفالی و قالیچه مراکشی بودند و صاحب مغازه با ولعی خاص از توریست ها که عمدتا اروپایی بودند دعوت به تماشای مغازه می نمودند. باران هم در حد دوش می بارید و ما یک جفت چتر مراکشی بزرگ خریدیم که با فشردن یک دکمه باز می شد اما دیگر با همان دکمه بسته نمی شد. ما جزء معدود توریست های ایرانی آنجا بودیم و از اینکه می دیدند ما می توانیم نوشته هایشان را بخوانیم متحیر می شدند (پشمشان می ریخت). در آنجا جوانانی به حرفه اغفال توریست ها اشتغال داشتند و سعی می کردند با راهنمایی اجبای توریست ها در کوچه های تو در تو از آنها پول دریافت کنند و مثلا دو یورو برای آنها لقمه چربی محسوب می شد. ما نیز از این دو یورو ها زیاد پرداختیم و یکی از انها را دنبال کردیم تا ما را به محل رنگرزی چرم ببرد و راه آنجا بقدری پیچ در پیچ بود که دوستان ما جگرشان اجازه نداد که جلوتر بیایند. ما بر خدا توکل نموده و راه را ادامه دادیم تا به محلی صعود نمودیم که تنوری یا همان چاله های رنگرزی چرم، از آنجا نمایان بود. حق الزحمه آنجوان را پرداخت نموده و جیم زدیم که خودش یا دوستانش دنبالمان نیایند. در کوچه های فرعی مدینه Medina امنیت وجود نداشت و قیافه توریست ها مثل جن زده ها بود بطوریکه وقتی یک گروه، گروه دیگر را می دیدند احساس آرامش می کردند. مدینه به قدری وسیع بود که ما هرگز به انتهای آن نرسیدیم. مرمانش اعم از زن و مرد به قدری مستقیم به توریست زل می زدند که شرمنده می شدیم.
عصرگاه وارد کافه ای شدیم که در مرکز مدینه قرار داشت ولی جوی کاملا متفاوت داشت. توریستهای خارجی در آنجا گرد آمده بودند و عبدالواحد (میزبان ما) برایشان گیتار میزد. شبانگاه به سمت خانه میزبان که در محله بسیار قدیمی و یهودی نشین فاس بود به راه افتادیم. باورمان نمی شد که چطور 600 سال مردمان در این خانه های تو در تو زندگی می کردند و این زندگی برای مردم فقیر امروزی همچنان ادامه دارد. از درب کوچکی با پله های مارپیچ تنگ به خانه طبقه بالا رسیدیم که دارای اتاق های کوچک و تنگ بود و بالکنی داشت که وقتی دستمان را دراز می کردیم به خانه آنطرف کوچه می رسید. حمامی وجود نداشت و خلاء (دستشویی) شامل یک فقره توالت زمینی (ایرانی) و یک سطل آب در اتاقکی بسیار کوچک بود بطوریکه نمیشد در آنجا به آسانی چرخید. تازه در هم نداشت. در این خانه عبدل با برادرش زندگی می کرد چون پدر و مادرش در تصادف فوت شده بودند. او در زمینه پرندگان مراکش برای دل خودش تحقیق می کرد و دوربینی با لنز حرفه ای هم داشت. عبدل پسر مودبی بود و برایمان در کتری کوچکش روی شعله کپسول گاز، چایی مراکشی درست کرد یعنی گیاهان بسیاری را دم کرد، اما ما موفق نشدیم استکان چایی را به انتها برسانیم چون به طعم چایش عادت نکرده بودیم زیرا اندکی مزه شتر می داد. شب را در همین خانه کوچک که 600 سال قبل از ما زندگی در آن جریان داشت، گذراندیم...


Moroccan Kapta


Taxi


Medina


Photocopy


Old city shops




Tenori (coloring the leather)


Moroccan tea

Cafe Clock




Jewish quarter of Fes (narrow streets)


I could touch the Neighbor's house at the other side of the street 


Abdol's 600-year old House

Old Jewish book


Spring of Morocco


Kapta after "khalaa" !



Souvenir shop in Casablanca










Art Gallery in Casablanca


Cristian's Church in Casablanca


City center






Great mosque of Hassan II (not Mohammad II !)








25 February 2010

جهنمی

ای جهنمی!
یادت میاد یه روزایی بود که تازه از جهنم برگشته بودی و فکر می کردی دیگه به هیچ کس نیازی نداری. فراموش کرده بودی اصلا برای چی افتاده بودی جهنم. دورانی رو به تنهایی و در نفرت سپری کردی. دست روزگار تو رو کنار آدم های دیگه ای قرار داد اما تو با قلبی پر از نفرت به سمتشون رفتی. مغرورِ مغرور بودی و حرف های هیچ کسی آبت نمی کرد. طبق رسم ناجوانمردانه ی دنیا، همین غرورت موجب جذابیتت می شد و اطرافیانتو به خودت وابسته می کردی و خودت هیچ حسی بهشون نداشتی و خودتو بالاتر از اونا می دونستی. داشتی انتقام جهنم رفتنت رو از آدم های دور و برت می گرفتی. کسایی که شاید هدفشون آزار تو نبود. ناخواسته اینقدر سنگدلی می کردی که طرف مقابلت کوتاه میومد و دلش آب می شد، تو  همچنان تا اونجایی پیش می رفتی که اشک طرف مقابلت در میومد ولی تو با بی خیالی همچنان مغرورانه می تاختی. آخر سر هم طرفت رو به خدا می سپردی
و احساس پیروزی می کردی در حالیکه اون اشک می ریخت و شاید هم در دل آهی می کشید. شاید اون موقع اصلا باورت نمی شد که افکار آدم هایی که دلشونو شکوندی ممکنه در زندگیت تاثیر منفی داشته باشه... من هم باورم نمی شد.
روزگار گذشت، بالاخره روزی رسید که تو خودت دوباره جای کسی قرار گرفتی که قراره وابسته بشه. سعی کردی مغرور باشی اما نتونستی. خواستی هیچ حسی بهش نداشته باشی اما نتونستی. سعی کردی بهش فکر نکنی اما همه فکرت اون شده بود. آروم آروم مثل آب که تو دل صخره ها نفوذ می کنه، تو دل تو رسوخ کرد و تو نه تنها مقاومت نکردی بلکه بهش اجازه دادی تمام ذهنتو هم تصاحب کنه.
 تو دام کسی افتادی که مغرورتر از خودت بود، از همون جنس غرور خودت، از همون جنس غرور کاذب... و تو شیفته غرورش شده بودی... کسی که پا به پا، تو رو با خودش برد، فکر می کردی که داری باهاش تو بهشت قدم می زنی اما غافل از اینکه داره به سمت یه پرتگاه دیگه می بَرَدت. عاقبت با دستای ملوسش تو رو هم به قعر جهنم دیگه ای پرتاب کرد
و تو اینو وقتی فهمیدی که داشتی دوباره سقوط می کردی. البته خیلی ها اینو هیچوقت نمی فهمن. طبیعت با ظرافت همون کاریو باهات کرد که تو ناخواسته با بقیه کرده بودی. به همین سادگی تاوان بی پروا تاختنت رو دادی و بایستی مزه تلخ انتقام طبیعت رو دوباره بچشی...
ای جهنمی! این دومین باریه که داری می ری جهنم، وقت زیادی نمونده، کی آدم می شی ... 



24 February 2010

Slovenia

از قضای روزگار یک روز پلی تکنیکو تعطیل شد. البته باقی بر و بچ PhD به آفیس هاشون آمده بودند ولی گروه گابریله که شامل من و کاپتا و روبرتو و نیما می شه، جمعه رو دودریدیم و من و کاپتا و نیمای بابا به اسلوانیا و بقیه بر و بچ به لانه هاشان خزیدیند. اسلوانیا کشوری است کوچک که در شمال شرقی ایتالیا واقع شده و بقدری کوچک است که در آنجا فاصله 30 کیلومتر فاصله ای دور محسوب می شود.
سفر خود را با ارابه ای تندرو از میلان شروع نمودیم ولی بقدری باران تند می بارید که ای بسا ماشینمان تبدیل به قایق شده بود. یکی از خصوصیات خوب بسیاری از کشورهای اروپایی این است که در هنگام روز هم چراغ های ماشینشان را روشن می کنند و این باعث می شود که بهتر می بینند و همدیگر را کمتر به هلاکت می رسانند.
عصرگاهان به شهر Trieste رسیدیم و در باران دوری در شهر زده و سر ارابه را کج نمودیم به سمت اسلوانیا. نفهمیدیم کی از مرز رد شدیم و تنها از روی SMS هایی که به خاطر تغییر سرویس موبایل دریافت کردیم، فهمیدیم که احتمالا وارد خاک این کشور فسقلی شده ایم. بعد از نیم ساعت به پایتخت اسلوانیا یعنی Ljubljana شدیم. اگرچه تلفظ اسم این شهر به نظر غیر ممکن می رسد اما خود سکنه محلی آنرا "لوبیانا" می خوانند. شهر کوچکی که 300000 جمعیت داشته و ساختمان بلند ندارد.
بر قوچ coach خود فرود آمده و شب را در آنجا خوابیدیم. روز دیگر از قلعه محقر لوبیانا بازدید کرده و نهار را در رستورانی که هاستمان در آنجا کار می کرد میل نمودیم. بعد از ظهر هم به شهر بلد Bled که دارای دریاچه ای رومانتیک و قلعه ای بسیار زیبا در بالای صخره ای مشرف به دریاچه می باشد، رفتیم. شباهنگام به باری رفتیم که دکور عجیبی داشت و کاپتا قبل از ورود طوری حیران شده بود که دست مرا ول نمی کرد. از در و دیوار این Bar اسکلت می بارید و اسکلت ها بقدری طبیعی بودند که فکر می کردی از قبرستان فرار کرده اند و در این بار لانه کرده اند.
فردا روز هم به قلعه ای در نزدیکی شهر Postojna که پوستونیا خوانده می شود رفتیم و عصرگاهان در اتوبان های اسلوانیا و ایتالیا قل خورده و به میلان رسیدیم. من و کاپتا در این سه روز بقدری رانندگی نمودیم که تمام عقربه های ماشین به انتها رسیدند و ماشین گل آلود و پهن شده را به پارکینگ فرودگاه لیناته میلان بازگرداندیم. به عبارتی دیگر در این سفر فقط عوارضی اتوبانمان 55 یورو شد...


Rainy weather...


Trieste





Ljubljana

Ljubljana Castle





Bled




Bled village view from the castle



Skeleton bar!




Castle near Postojna










New group of travellers