15 November 2009

افعی

تن نحیف و زخمی خود را از جنگل نا امن، کشان کشان بر روی صخره ای رسانید. زیر آفتاب درخشان قرار گرفت و بر یادگارهای دوستانش نظری افکند. یادش آمد که...
تنها و سرگردان
به فکر گذر به دور دست ها افتاده بود ولی خود را وسط جنگل ناآشنایی حس کرده بود. با اینکه طراوت بهار و لطافت گل ها از گوشه های گنگ جنگل او را به سمت خود می خواندند، عزم کرده بود که راه خود را به سمت دشت پهناور که به خیالش در دوردست ها واقع شده بود، ادامه دهد. سکوت مرموزی در جنگل حاکم بود و فقط صدای خش خش علف های بُهت زده زیر پایش را می شنید و گاهی صدایی از لای بوته های خواب آلود دور و بر. کمی جلوتر، برای عبور از لابلای درختان تو سری خورده جنگل، به هر گوشه که قدم می نهاد با خیزش افعی های خوش خط و خالی مواجه شد که با رقص اساطیری خود زیر پرتوی غمگین خورشید چشمانش را مسخ افسون خود کردند. مدتی ایستاد و آنها را تماشا کرد. حس می کرد افعی ها با حرکات مرموزشان سعی دارند حرفی به او بزنند و او را به جایی بکشانند. اما جرات نزدیک شدن به آنها را نداشت هر چند دیگر به مانند قبل از آنها نمی ترسید. شاید این ترسی تاریخی بود که از عاقلان به او به ارث رسیده بود. هر بار که سعی کرد به یکی از افعی ها نزدیک شود و راز حرکات افسونگرشان را بپرسد، بدون اینکه بفهمد، خشمگین و آرام دور پاهایش پیچیده و نیش خود را به او هدیه داده و خود به گوشه ای محو خزیده بودند. در ادامه مسیر، در هر قدم طعمه ای شده بود که افعی های کوچک و بزرگ توانایی خود را در از پای درآوردنش می آزمودند. با خود فکر کرد شاید هیچگاه نبایستی از مسیر منتهی به این جنگل عبور می کرد.
افعی ها گرد هم آمده بودند. گروه بزرگی تشکیل شده بود از منحنی های خوش خط و خال اساطیری. آنها دوستانش نبودند بلکه شکارچیش شده بودند. کم کم خود را بین شکارچیان خود حس می کرد که هر کدام سهم خود را از پیروزی شان در از پای در آوردنش می جستند. کرخت و بی جان به صحنه جمع شدن افعی ها که سرمست از بدست آوردن تن زخمی اش به سرور شیطانی پرداخته بودند، نگاه کرد اما باز مقصودشان را از صداها و نگاه هایشان نمی فهمید. صدا هایی که مو را بر تن آدم راست می کرد. هدیه های فراوانی دریافت کرده بود. سم افعی ها اثر کرده بود، چشمانش سیاهی می رفت و دستانش به لرزه افتاده بودند اما بایستی خود را نجات می داد. تمام انرژی خود را جمع کرد، بدون اینکه توجهشان را جلب کند، کشان کشان خود را به سمت صخره ای در آنسوی جنگل رسانید. صخره ای که افعی ها توانایی خزیدن روی آن را نداشتند.
حال، خوابیده بر روی صخره، پرتو ملایم خورشید تن خسته و زخمی او را نوازش می داد. در امید نیرویی بود تا او را به زندگی باز گرداند، اما عملا غیر از هدیه های مرگ آور سهمی از آن جنگل خاموش نداشت.  پشت چشمان بسته اش تصویر دشت پهناور همچون رویایی شیرین در خیالش می گذشت ولی نیرویی نداشت که او را به رویاهایش متصل کند و به حرکت وا دارد.
در همین اثنا صدایی از پشت صخره به گوشش رسید. صدای خش خش، صدایی همانند خیزش یک افعی... و سایه حرکت پر رمز و راز افعی جوانی
را از پشت پلک هایش حس کرد که برای کسب شهرت از صخره بالا آمده بود و افعی های دیگر دور صخره حلقه زده بودند. دستانش رمقی نداشت که او را از خود براند. پلک هایش را به آرامی گشود و در چشمان افعی جوان که حریصانه او را می نگریست، خیره شد و لبخند تلخی زد ولی آنچه گرفت لبخند نبود، هدیه ای بود بر شاهرگش.
بوسه شیرین مرگ بر روی لبانش
را چشید در حالیکه هنوز به راز افعی های جنگل پی نبرده بود...



جنوب ایتالیا

الورا!
پس از اینکه پرواز به پراگ در چند قدمی مان از دستمان پرید، تلاش خود را نموده تا سفر به جنوب ایتالیا را به خوبی برگزار کنیم. اگر ایتالیا را به شکل پای بانوی محترم و متینی فرض کنیم، ما یعنی من و مهدی به پاشنه پای آن بانو مسافرت نمودیم. به محض ورود، به قسمت کار رنطال فرودگاه مراجعه کرده و با یک الی دو امضا، کلید طلایی یک پاندا فیات را در دستانمان لمس نمودیم. لئوناردو مشهور به لئو میزبان ما در این سفر دو روزه بود. او که اورگانایزر خوبی محسوب می شد تلاش خود را نمود که به ما خوش بگذرد و اولین تجربه هاستینگ خود را با موفقیت به انتها رسانید و از ما یک ریفرنس خوب در کارنامه عمل خود دریافت نمود. از فرودگاه تا خانه اش او را به راحتی تعقیب نمودیم و خدای را شکر نمودیم که مثل استفانو در ساردنیا دارای ماشین اسمارت نیست که چنان تند برود که عزرائیل هم به گردش نرسد.
عصرگاه به همراه لئو شهر بریندیسی را از نظر گذرانیدیم و در خیابان های آن پرسه زدیم. لئو دوستان خود را نیز صدا زد تا دو تا خارجی را ببینند که از دیار پارس آمده و انگلیسی صحبت می کنند و هی به آنها می گفت شما هم حرفی بزنید و دونت بی شای اما از آنها جز ایتالیایی ندای دیگری در نمی آمد. به رستورانی رفتیم و یک متر غذا سفارش دادیم و با دوستان به دیار عدم فرستادیمش. در شهر پرسه زدیم، شهری با معماری نیمه ایتالیایی و نیمه مدیترانه ای. مردمش مدیترانه ای که به زبان ایتالیایی با لهجه ای دلبرانه صحبت می کنند. دخترانش مدل مدیترانه ای ( چشم ابرو مشکی و قد کوتاه) که آرایش بسیار می کنند و غریبه ها را با نگاه هایشان دنبال می کنند اما به قدری خجالتی اند که حتی اگر مجبور هم شوند "چائو" را به انگلیسی نمی گویند. مثل ایتالیایی ها زیاد می خندند و به زودی عاشق هم می شوند. مردانش همدیگر را می بوسند. کلا مهمان نواز،خونگرم و مهربان هستند برخلاف شمالی ها که یخمک پیششان لنگ می اندازد. (اصطلاح جدید)
باری، فردا روز با ماشین غیر باری یه باری به باری رفتیم و از برج و باروی باری و مکاتبات درباری آن دیدن نمودیم و در باری پیتزای پهن ایتالیایی خوردیم در حالیکه به تماشای افرادی نشسته بودیم که هر یک باری حمل می کردند. در کوچه های تنگ شهر به گردش پرداختیم و هر جا بوی کوکو استشمام نمودیم و فهمیدیم که پیر زنهای شهر قرارداد بسته اند که امروز همه کوکو بپزند.  اندی بعد طبق وحی آسمانی که صدایش از یاقوت سیاهمان در می آمد و به ما راهی را نشان می داد که مجبور نبودیم بابت قل خوردن در آن بهایی بپردازیم، به تارانتو رسیدیم. تا آنجایی که ما می دانیم در این کره خاکی سه محل با اسامی مشابه وجود دارد که ما از دو تای آن دیدن نموده ایم: ترنتو ، تارانتو و تورنتو. و این آخری دیاری است بسیار دور پشت دریاهای مخوف.
جزیرکی که مرکز شهر تارانتو را تشکیل می داد بصورت قدیمی و درب داغون حفظ شده بود و عبور از آن و شنیدن زوزه های باد در هنگام غروب بر وحشت عابران از این شهر متروکه می افزود. به قلعه آن رفته و از تونل هاو تالارهایش بازدید نموده به زبان ایتالیایی گایدیده شدیم. یعنی راهنما  (Guide) به زبان ایتالیایی برایمان توضیحاتی بلغور کرد و ما هیچ نفهمیدیم. شباهنگام به بریندیسی برگشته و با لئو و دوستان به بحث نشستیم و اندی بعد به یوگورتریا یا همان "ماست لیس خانه" که در آن مردم پول می دهند و ماست لیس می زنند رفتیم. از این جور خانه ها ما فقط در ایتالیا دیدیم و در بریندیسی این لغت را طوری سریع تلفظ می کنند که به گوش دلنواز می آید.
فردا از لئوی مهربان خدافظی نموده و به شهری رفتیم که لچوچیت مردمش زیاد بود یعنی لب و لوچه شان آویزان بود و آن شهر را لچه Lecce می خواندند. در آن شهر آثار روم باستان بصورت کلوزیوم و ستون های رومی به چشم می خورد و کوچه پس کوچه های مرکز شهرش به قدری اصیل و دست نخورده بود که چشم را نوازش می داد. هر چه در شهر پرسه می زدیم سیر نمی شدیم ولی زمان محدود بود و قافله منتظر. در باران شدید به بریندیسی برگشتیم، مقدار متنابهی بنزین دادیم که پاندا ببلعد و یواشکی به فرودگاه رفتیم و سویچ را به کار رنتال تحویل دادیم. گفتند به سلامت. گفتم پس ماشین را چک نمی کنید؟ گفتند همین که گفتی ماشین اوکی است برایمان کافی است. گفتم پس پولشو نقدی بدم؟ گفتند سفر به سلامت ایشالا بعدا از کردیت کارتتان کم می کنیم. گفتم بابا دمتان گرم و با رایان ایر به میلان پرتاب شدیم...  

Symbol of Brindisi


Brindisi port






1 meter food!


Duomo of Brindisi


To Bari


Bari's castle




City center, where smell of fried egg spread everywhere






Taranto!


Taranto's Castel






Inside the tunnels of the castel


Yard of the castel


Taranto Port




Symbol of Lecce



Lecce coliseum

Happy Lion!


Kapta trying to unlock all of the locks!


Window!






Ancient kapta




Blue Kapta









21 October 2009

گوشه پنجره

دشت پهناور زیر آفتاب پائیزی و برگهای زرد و قرمز درختان، مملو از کودکانی بود که به بازی مشغول بودند. سر و صدای کودکان و لبخندهای پدرانشان که روی نیمکت های زیر درختان پیپ می کشیدند، روحیه زنده ای به فضای غم آلود پاییزی دشت داده بود. کمی دورتر، از کنار رودخانه راه باریکی از میان جنگل به باغستان های دهکده می رسید ، راه باریکی که آخرین نگاه اشک آلود کسانی که دوستم داشتند از آنجا بر من خیره بود، کسانی که دیگر هرگز دیده نشدند. شب ها زیر نور ماه، همین دشت مملو از صدای پیرمردی می شد که نعره های خنده مستانه اش از دوردست ها به گوش می رسید، به گمانم صدا از داخل جنگل، شاید هم از قبرستان دهکده می آمد. کودکانی که روزها برای بازی در دشت گرد هم می آمدند همه به خانه خود مراجعت می کردند و تنها من بودم که تا صبحگاه در کلبه کوچک خود که در گوشه ای تاریک از این دشت واقع بود به آن خنده ها گوش داد، خنده هایی غم آلود و طولانی که گاهی وزش باد صدای آنرا محو می کردو من هر چه از گوشۀ تنها پنجرۀ کلبه به بیرون نگاه می کردم کسی را نمی دیدم. روی تخت دراز کشیده و رویاهای خود را مرور می کردم. واضح تر از همه، رویای فرشته ای سفید بود که در کودکی های خود دیده بودمش، با هم بازی کرده بودیم و از ته قلب خنده های کودکانه سر داده بودیم. فرشته ای که دیگر او را با آن لباس سفیدش در دشت ندیدم و گریزان از هر چه همبازی است، از آن روز در کلبه کوچکم محبوس شدم. همه روزهای پاییز در خیال خود فرشته را تجسم می کردم که از همان راه باریک کنار رودخانه به سمت کلبه تاریکم بیاید و من که پیوسته در کنار پنجره بودم او را ببینم و هرآنچه سالها بر ذهنم نقش بسته بود برایش بازگو کنم.
پس از سالها انتظار، آمد! بالاخره آمد. فرشته مهربان با شاخه هایی از گلهای باغستان به سمت کلبه ام آمد. باور نمی کردم. خیال بود؟ نه نه. خود واقعی اش بود.
به گمانم پس از سالها اسم مرا هم از یاد برده باشد. برای اولین بار پس از سالها از کلبه بیرون جستم و به پیشواز فرشته در دشت پهناور قدم نهادم. دشت متفاوت از آنچه از که گوشه پنجره کلبه تاریک دیده بودم به نظرم می رسید. فرشته گلها را به من داد، گلهایی واقعی، و از غربتی که دور از من تحمل کرده بود گفت. من به صورت مهربان او خیره شده بودم اما هیچ نمیدیدم.
من که به تاریکی و تنهایی عادت کرده بودم، حضور در دشت وسیع را نمی توانستم تحمل کنم. مغرور از تنهایی خود بودم و حتی سعی نمی کردم در پرتو درخشش او از تاریکخانه روحم بیرون بیایم. کم کم در من این حس بد رسوخ کرد که او برای من همان فرشته ای نبود که در کودکی همبازی ام بود. البته او تغییر نکرده بود چون فرشته بود بلکه نور آفتاب دشت و پرتو چهره معصومش نمی گذاشت که چشم تنگ من به چهره اش خوب نگاه کند و همانی را ببیند که در کودکی می دید.
به درون کلبه خزیدم و او پشت پنجره بیرون ایستاد.
فرشته که هیچوقت در کلبه اش محبوس نبوده، نمی توانست وارد کلبه تاریک و افسرده ام شود. شروع به حرف زدن کرد و از باغستان ها برایم گفت. گفت و گفت اما من هیچ نشنیدم... پنجره صداها را هم محبوس کرده بود. من هم هر از چند گاهی لبخندی به چهره خندان فرشته می زدم ولی افسردگی مانع از گفتن حتی کلمه ای از حرف هایی بود که سالها مرورش می کردم. شباهنگام دوباره صدای قهقهه مستانه پیرمرد آمد. فرشته کنار پنجره بود و ملتمسانه خواهان توجهی از من، اما نگاه سرد من به دوردستها دنبال آن پیر مرد بود. از لابلای هوای مه آلود نور فانوسی را دیدم که از راه قبرستان دهکده نزدیک می شود و چهره سرد پیرمردی که با صدای دورگه زشت خود قهقهه میزد طوری که شانه هایش بالا پایین می رفت. فرشته هم او را می دید و از خنده های پیرمرد وحشت کرده بود.
فرشته سفید کم کم با نگاهی غم آلود از پشت پنجره محو شد و من و پیرمرد هم فقط نظاره گر عروج فرشته به آسمان شدیم. حالا چهره سرد خودم و پیرمرد را در انعکاس پنجره می دیدم که هر دو 
قهقهه می زدیم طوریکه شانه هایمان بالا پایین می رفت. یکی خوشنود از اینکه با خنده هایش نگذاشته فرشته ای شب هنگام در دشت بماند و آنجا را روشن کند، دیگری خوشنود از اینکه بالاخره صاحب صدای خنده های مستانه شب را دیده، اگرچه اکنون خودش هم همان خنده ها را در دشت بی انتهای شب سر داده...





16 October 2009

قاصدک

می وزید و می وزید. سرزمینها، دشت ها و دریاهای زیادی را پشت سر می گذاشت و این سو آن سو می رفت ولی خود متعلق به هیچ سرزمینی نبود. از کوچه پس کوچه شهرها و روستاها می گذشت و در لابلای شاخه های درختان می غلتید و می گذشت. گاهی وقت ها هم همراهانی داشت، همراهانی سبک که سوار بر بالهایش با او از شهری به شهر دیگر می رفتند، فرود آمده و در آنجا ساکن می شدند. اما باد همچنان می رفت چون اگر می ایستاد نابود می شد.
یکی از همراهانش قاصدکی بود که باد با کنجکاوی از گوشه تاریک دنجش به همراهی دعوتش کرده بود. قاصدک همراه خوبی بود و همنوا با زوزه باد آواز سر داده بود اما پیوسته خواهان توقف و آرامش و سکون، همان گوشه تاریک دنج را ترجیح می داد. باد کمتر و کمتر وزید تا شاید قاصدک از همراهی با او خسته نشود، اما قاصدک کم حرف تر از همیشه خواهان آرامش خود و سکون بود و سکون به معنی مرگ باد بود.
ناچارا باد پایین و پایین تر آمد، گشت و گشت و در آخرین نفس های خود قاصدک را در گوشه ای دنج در دشت رها کرد و اشک ریزان به سختی اوج گرفت. غمگین ولی پر از حس رضایت بود از اینکه آرامش را به همراهش بازگردانده و برای سپری کردن زمستان جایی مطمئن برایش یافته بود. باد از دشت دور شد و قاصدک آرام گرفت اما دیری نپایید که دلتنگ شد، دلتنگ سفر و منتظر بادی که او را به سرزمین های دیگری ببرد و با او آواز سر دهد بدون اینکه قصد سکون داشته باشد...